X
تبلیغات
ღعشق واقعيღ

ღعشق واقعيღ

قلب من در هر زمان خواهان توست

این دو چشم عاشقم مهمان توست

گرچه لبریز از غمی درمانده ای

این نگاهم در پی در مان توست

در میان ظلمت شبهای غم چلچراغ

قلب من چشمان توست در کنارم

لحظهاای آسوده باش همدم

دستان من داستان توست

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 20:30 توسط ديوانه ي دوست |



تنهابودم تورسیدی...

گفتی:مابشیم بهتره

دیگه تنهانبودم...

امابعدازمدتی سرقرارنیومدی!

...

یه روزداشتم دنبالت می گشتم

به تنهای دیگری رسیدم

گفتم:چراتنهایی؟؟؟

گفت:بازم نیومده

یکهوباخوشحالی بلندشد

وگفت:اومد!!

وقتی برگشتم تورودیدم...!


+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390 19:26 توسط ديوانه ي دوست |


عادت كردم شبا بيدار بمونم ... روزا بخوابم!

عادت كردم تو خواب كابوس ببينم ، گريه كنم ... از خواب بپرم!

عادت كردم همزمان هم يگانه گوش بدم هم خراط!

عادت كردم زل بزنم به چشماي مخاطبم و ... چيزي از حرفاش نفهمم!

عادت كردم به دروغاي دوستام وقتي ... فك ميكنن احمقم!

عادت كردم بدوم دنبال آرزوهام!

عادت كردم سكوت كنم وقتي تحقيرم ميكنين!

عادت كردم حرف بزنم ... با خودم!

عادت كردم ديگه اسمتو نيارم ... نماز ... نخونم!

عادت كردم به بودن همه ... حتي طلا!

عادت كردم بخندم وقتي بغض دارم!

عادت كردم عادت كنم به نداشتنت ...!


نبينم غمو اشكو تو چشمات

نبينم داره ميلرزه دستات

نبينم ترس رو توي نفس هات

منم مثل تو با خودم تنهام

منم خسته م از تموم دنيا

منم سخت ميگذره همه شبهام ...!



+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 10:9 توسط ديوانه ي دوست |



هميشه از خودم مي پرسيدم چطور ممكنه كه هوا هم آفتاب بتابه و از اون ور هم بارون بياد...

اما حالا اين اتفاق برام افتاد...هم مي خندم و هم گريه ميكنم...

آره..حرفت رو شنيدم...

چشام باروني به خاطر حرفت و لبام خندون باز هم به خاطرهمون حرفت...

نميدونم كه تو اين نبرد كي پيروز ميشه؟ اشك هام يا خنده هام؟

نميدونم حرف دلت بود يا نه...

واسه رسيدن به اين لحظه تلخ خيلي سختي كشيدم...

اما مهم اين بود كه فهميدي حتي به قيمت متنفر شدن تو از من...

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390 12:40 توسط ديوانه ي دوست |


گاهی، فقط گاهی فکر میکنم تمامش یک سوء تفاهم است؛

آن خنده ها، دستهای در هم گره کرده، نگاه های گرم..

دستهایم را می گیرد و می خندد

بعد هر چه فکر میکنم یادم نمی آید به چه فکر میکردم!

 

مگر قلب من بُت بود
که خــ ـدا براي شکستنش
تو را فرستاد؟!
 ......
حرف دل:
با تموم خوبی ها و بدیهات...
با تموم دلتنگیام...
با تموم بدبختی هایی که کشیدم و نفهمیدی...
میزارمت کنار...
به خاطر ...

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390 21:50 توسط ديوانه ي دوست |


خاطره های مرا به آنجا ببرید که برای نخستین بار

دلم به تپشهای دلی دیگر پاسخ داد.....

دوستت دارم ...

...دوستت دارم...
...تا همیشه…

...تا ابد…

...دوستت دارم...



...تا جنون…

...تا دیوانگی…

...دوستت دارم...

...تا گریه…

...تا بهانه…

...دوستت دارم...

...تا خاطره…

...تا مهربانی ...

...دوستت دارم...

...تا نوازش…

...تا بوسه…

...دوستت دارم...



...تا انتظار…

...تا تحمل…

...دوستت دارم...

...تا زخم…

...تا مردن…

...دوستت دارم...

...تا نابود شدن...

...تا سر حد جنون...

...دوستت دارم...

...تا امید…

...تا خیال…

...دوستت دارم...

...تا دوباره…

...تا دیدار…

...دوستت دارم...

...تا عشق…

که بهتر و بدتر از آن نمی شناسم

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390 20:8 توسط ديوانه ي دوست |


خداحافظ برو عشقم برو که وقت پروازه
برو که ديدن اشکات منو به گريه ميندازه

نگاه کن آخر راهم نگاه کن آخر جادست
نميشه بعد تو بوسيد نميشه بعد تو دل بست

منو تنها بذار اينجا تو اين روزاي بي لبخند
که بايد بي تو پرپرشه که بايد از نگات دل کند

حلالم کن اگه ميري اگه دوري اگه دورم
اگه با گريه ميخندم حلالم کن که مجبورم

نگو عادت کنم بي تو که ميدوني نميتونم
که ميدوني نفسهامو به ديدار تو مديونم

فداي عطر آغوشت برو که وقت پروازه
برو که بدرقه داره منو به گريه ميندازه

برو عشقم خداحافظ برو تو گريه حلالم کن
خداحافظ برو اما حلالم کن حلالم كن

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 20:37 توسط ديوانه ي دوست |


شده یه چیزی تو دلت سنگینی كنه....؟؟؟  خیلی سخته آدم كسی رو نداشته باشه  دلش لك بزنه كه با یكی درد دل كنه ولی هیچكی نباشه  نتونه به هیچكی اعتماد كنه هر چی سبك سنگین كنه تا دردش رو به یكی بگه  نتونه اخرش برسه به یه بن بست ...  تك وتنها با یه دلی كه هی وسوسش می كنه اونو خالی كنه ...  اما راهی رو نمی بینه سرش روكه بالا می كنه اسمون رو می بینه به اون هم نمی تونه بگه...  خیری از اسمون هم ندیده    مگه چند بار اشك های شبونش رو پاك كرده...؟!  بهش محل هم نداده تا رفته گریه كنه زود تر از اون بساط گریه اش رو پهن كرده تا كم نیاره ...  خیلی سخته ادم خودش به تنهایی خو كنه اما دلی داشته باشه كه مدام از تنهایی بناله...  خیلی سخته ادم ندونه كدوم طرفیه؟!  خیلی سخته ادم احساس كنه خدا انو از بنده هایش جدا كرده  خیلی سخته ندونی وقتی داری با خدا درددل می كنی داره به حرفات گوش می ده یا ...  پرده ی گناهات انقدر ضخیم شده كه صدات به خدا نمی رسه.... ؟!

+ نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390 19:16 توسط ديوانه ي دوست |


حرفشــــــــ را نزنــــــــــــــــــــــ !

رفتنت آغاز ويراني است حرفش را نزن

ابتداي يک پريشاني است حرفش را نزن

گفته بودي چشم بردارم من از چشمان تو

چشمهايم بي تو باراني است حرفش را نزن

دوست داري بشکني قلب پريشان مرا

دل شکتن کار آساني است حرفش را نزن

حرف رفتن مي زني وقتي که محتاج توأم

رفتنت آغاز ويراني است حرفش را نزن

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390 11:39 توسط ديوانه ي دوست |



باز هم امشب زیر لب صدایت می کنم


 اشک می ریزم دو چشمم را فدایت می کنم


 در نگاه خسته ات دنبال حرفی تازه ام


 هرچه می خواهی بگو من هم دعایت می کنم


 خسته ای طاقت نداری می روی


 آخر سفر طاقت اشکت ندارم پس رهایت می کنم


رفته ای من مانده ام در انتهای عشق تو

                                                                             
رفته ام قربان عکست جان به پایت می کنم


+ نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390 14:59 توسط ديوانه ي دوست |


برای تو زندگی میکنم ، به عشق تو نفس میکشم ، بدون تو میمیرم.
برای تو مینویسم ، از عشقت و آن قلب مهربانت.
مینویسم که دوستت دارم برای همیشه و تا ابد.
تویی زیباترین زیبایی ها ، تویی مظهر خوبی ها ، این تویی همان لایق بهترینها.
تویی تنها بهانه نفس کشیدنم ، این تویی تنها ترانه زندگی ام.
 تویی یک عشق جاودانه ، خیلی دوستت دارم صادقانه.
بیا با هم زندگی را با عشق و محبت بسازیم و به عشق هم زنده بمانیم.
ای قشنگترین لحظه ، ای زیباترین کلام  خیلی دوستت دارم.
تویی پاکترین عشق روی زمین ، می پرستم تو را بعد از خدای آسمانها و زمین.
تا آخر دنیا به انتظارت مینشینم ، آخر این دنیا همان لحظه ایست که از عشق تو میمیرم.
به عشق تو زندگی میکنم ، برای تو نفس میکشم ،بدون تو میمیرم.
تویی لایق بهترینها ، تویی که لایق قلب منی و حافظ احساس من.
با حضورت در قلبم زندگی ام رنگ تازه ای به خود گرفت و فصل بهار زندگی ام با حضورت فرا رسید.
با حضورت کویر تشنه دلم بارانی شد ، بارانی از جنس عشق و محبت تو.
ای عشق همیشگی ام ، بدجور در قلب من غوغا کرده ای .
 برای همیشه ، میگویم که دوستت دارم

+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390 20:22 توسط ديوانه ي دوست |


حقیقت داره یا خوابه

که دستات توی دستاشه

محاله اون نمیتونه

مث من عاشقت باشه

باهاش خوشبخت و ارومی.سرت رو شونه ی اونه

یه روزی مال من بودی

ولی اینو نمیدونه

نمیدونه که دستات توی دستای من بوده

بهش بگو که اغوشت یه وقت جای منم بوده

بگو چی بین ما بوده ...

سر عشقت چی اوردی

اونم حرفاتو باور کرد واسه اونم قسم خوردی

منو یادت میاد یا نه ....

همون که عاشقش بودی

چقدر راحت یکی دیگه جامو پر کرد به این زودی .............

پ.ن روزها را ورق بزن شاید گوشه ای.یادی.خاطره ای.چیزی.من را به یادت اورد ...

هیسسس!!!!نه نمی خوام منو به یاد بیاری.هیچی نگو.میدونم از اولم دوسم نداشتی

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390 14:37 توسط ديوانه ي دوست |


سلام بهونه برام تو آشيونه  سلام تنها كسي كه برات مي شم ديوونه  آره منم همون كه عا شق تو مي مونه  برات تاآخر عمر از زندگي مي خونه  گلم شناختي منو ديوونه چشاتم  اگه باز هم نشناسي فداي خنده هاتم  مي دونم از يادت بردي منو واسه هميشه   واسه يه لحضه ديدن منتظر معجزه  معجزه هم كه مي شه دلم آرم نميشه  تنها بهونه من مي خوام قطع شَم از ريشه  بازم نشناختي منو؟رسم وفا همينه  كه من برات بميرم اما چشات نبينه  حقيقت زندگيهدلم بي تو زندونيه  عمريه كه اين قلب من تو كوچه تنهاييه  نازگل من ديگه برو نذار كه بغضم بشكنه

+ نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390 18:38 توسط ديوانه ي دوست |


دیوارهای خالی اتاقم را
از تصویرهای خیالی او پر می کنم
خدای من زیباست....
خدای من رنگین کمان خوشبختی ست
که پشت هر گریه
انعکاسش را
روی سقف اتاق می بینم
من هیچ
با زبان کهنه صدایش نکرده ام
و نه لای بقچه پیچ سجاده رهایش
او در نهايت اشتياق به من عاشق شد و...
من...
در نهايت حيرت.
حالا گاه گاهي كه به هم خيره مي شويم
تشخيص خدا و بنده چه...
سخت است.


+ نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390 20:12 توسط ديوانه ي دوست |


تو عشق منی ، تو مال منی 


تو همه هستی منی ، تو بهترین لحظه زندگی منی


قلبم تنها برای تو می تپد ، این لحظه های سخت زندگی به عشق تو میگذرد


به عشق تو ، عاشقترینم


تو همانی هستی که مرا از سراب تنهایی نجات دادی ای تنها بهانه برای نفس کشیدنم


بیا و همچنان بهانه من برای زندگی در این دنیای بی محبت باش


همه دنیا یک سو ، تو نیز که همه دنیای منی سوی دیگر!


من این سو که دنیا است را نمیخواهم ، من تنها تو را میخواهم


تو عشق منی ، تو مال منی


تو را میخواهم نه برای نیاز خویش ، تنها برای قلب تنهایم


این تویی که تنها لایق قلب پر احساس منی زیرا تو پر احساس تر از این قلب عاشق منی


صداقت را از درون چشمانت میخوانم ، و این را میدانم که تو پاکترین عشق روی زمینی


بیا مثل باران بر روی من ببار ، ای پاکترین قطره


بیا و بر تن پر از گناهم با پاکی قطره هایت ببار … و گناه هایم را از وجودم پاک کن


من تنها با تو عاشقترینم ، تو نباشی من تنهاترینم


با تو خوشبخترینم ، تو نباشی من بدبخترینم


اگر تو باشی ، زندگی زیباست ، عشق بامعناست


تو معنای واقعی عشقی ! تو مانند یک باغ پر از گل ، مثل بهشتی


تو عشق منی ، تو مال منی


هیچ کس جز تو نمیتواند در قلبم خانه کند ، هیچکس نمیتواند مرا اسیر قلبش کند


این تویی که توانستی مرا عاشق کنی ، از عشق بالاتر ، تو مرا دیوانه خودت کردی


تو چه کسی هستی؟ انگار فرشته ای ! چقدر مهربانی ، چقدر زیبایی


من چه کسی هستم؟ یک تنها بودم و اینک یک دیوانه ام


تو عشق منی ، تو زندگی منی


بگذار لحظه ای دستان گرمت را بگیرم تا باور کنم که مال من شده ای


تو عشق منی ، تو مال منی

+ نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390 13:33 توسط ديوانه ي دوست |


وای دلم شکست

هر تکه اش یک طرفی افتاده

آهای عابرین مواظب باشید!

پا روی دلم نگذارید

وای دلم شکست

و من به دنبال تکه های دلم به هر سو میروم

یک تکه اش زیر باران خیس شده

یک تکه اش ته دره افتاده

یک تکه اش را دست فروشی می فروشد

یک تکه اش را بچه ای به بازی گرفته

یک تکه اش را طوفان با خود برد

...

ولی از آخرین تکه ی دلم هیچ خبری نیست

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1390 20:50 توسط ديوانه ي دوست |



ــ نشسته ام
....
ــ 
کجا؟
ــ کنار همان چاهي که تو برايم کندي!
   عمق نامردي ات را اندازه مي گيرم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1390 18:12 توسط ديوانه ي دوست |


رنج هایم را به که گویم؟

 

دردهایم را کجا فریاد زنم؟

 

منی که از تنهاترین تنهای شهر تنهاترم

 

منی که حتی سایه به دنبالم نیست 

 

وسعت تنهایی ام از حد گذشت

 

و دیگر هیچ کس

 

راه به دنیای من نخواهد داشت....


+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390 19:57 توسط ديوانه ي دوست |


وصیتی زیبا برای زنده ماندن  روزي فرا خواهد رسيد كه جسم من آنجا زير ملحفه سفيد پاكيزه اي كه از چهار طرفش زير تشك تخت بيمارستان رفته است، قرار مي گيرد و آدم هايي كه سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از كنارم مي گذرند.ان لحظه فرا خواهد رسيد كه دكتر بگويد مغز من از كار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگيم به پايان رسيده است.در چنين روزي، تلاش نكنيد به شكل مصنوعي و با استفاده از دستگاه، زندگيم را به من برگردانيد و اين را بستر مرگ من ندانيد. بگذاريد آن را بستر زندگي بنامم. بگذاريد جسمم به ديگران كمك كند كه به حيات خود ادامه دهندچشمهايم را به انساني بدهيد كه هرگز طلوع آفتاب، چهره يك نوزاد و شكوه عشق را در چشم هاي يك زن نديده است. قلبم را به كسي هديه بدهيد كه از قلب جز خاطره ي دردهايي پياپي و آزار دهنده چيزي به ياد ندارد. خونم را به نوجواني بدهيد كه او را از تصادف ماشين بيرون كشيده اند و كمكش كنيد تا زنده بماند و نوه هايش را ببيند. کليه هايم را به كسي بدهيد كه زندگيش به ماشيني بستگي دارد كه هر هفته خون او را تصفيه مي كند. استخوان هايم، عضلاتم، تك تك سلول هايم و اعصابم را برداريد و راهي پيدا كنيد كه آنها را به پاهاي يك كودك فلج پيوند بزنيد.هر گوشه از مغز مرا بكاويد، سلول هايم را اگر لازم شد، برداريد و بگذاريد به رشد خود ادامه دهند تا به كمك آنها پسرك لالي بتواند با صداي دو رگه فرياد بزند و دخترك ناشنوايي زمزمه باران را روي شيشه اتاقش بشنود.آنچه را كه از من باقي مي ماند بسوزانيد و خاكسترم را به دست باد بسپاريد، تا گلها بشكفنداگر قرار است چيزي از وجود مرا دفن كنيد بگذاريد خطاهايم، ضعفهايم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.گناهانم را به شيطان و روحم را به خدا بسپاريد و اگر گاهي دوست داشتيد يادم كنيد. عمل خيري انجام دهيد، يا به كسي كه نيازمند شماست، كلام محبت آميزي بگوييد.اگر آنچه را كه گفتم برايم انجام دهيد، هميشه زنده خواهم ماند... 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390 0:54 توسط ديوانه ي دوست |


 مرا در دورترین غروب خاطراتت هم نخواهی دید...  منی را که هر نفس با یادت اندیشیدم   و هر لحظه بی آنکه تو بدانی   برایت آرزوی بهترین ها را کردم...  بعد از مرگم نامم را در ذهنت تداعی نخواهی کرد..  .نامی که برایت بیگانه بود اما در کنارت بود...  .بی آنکه خود خواهان آن باشی...  بعد از مرگم چشمانم را روی کاغذ نخواهی کشید...  چشمانی که همواره به خاطر غم ها و شادی هایت بارانی بود و می درخشید   هنگام دیدن چشمانت................................

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 13:5 توسط ديوانه ي دوست |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

يه اعتراف...

اي خداي من...

يه سال گذشت...

يه تلنگر به من زدي...

كه از خواب بيدار بشم...

اما من نفهميدم...

ازت شاكي شدم ...

چرا نميذاري بخوابم...

تا صبح اشك ريختم...

اشتباه كردم...

خوابيدم...

اما...

يه روز بيدار شدم...

اشك ريختم....

براي شكايتم از تو...

براي بيدار نشدنم ...

براي تك تك اون خنده ها...

براي همه چيز كه فقط رويا بود...

براي همه چيز كه ديگه نبود...

اشك ريختم....

آخه همه چيز فقط يه خواب بود...

اما هنوزم ميشه بيدار موند...

ميخوام بخندم...

اما اين بار تو بيداري...





صفحه نخست
پست الکترونيک


پيوندهاي روزانه

به كجا چنين شتابان
آرشيو پيوندهاي روزانه


نوشته هاي پيشين

هفته سوم فروردین 1391

هفته سوم بهمن 1390
هفته چهارم مهر 1390
هفته سوم مهر 1390
هفته اوّل مهر 1390
هفته سوم شهریور 1390
هفته دوم شهریور 1390
هفته اوّل شهریور 1390
هفته سوم مرداد 1390
هفته دوم مرداد 1390
هفته اوّل مرداد 1390
هفته چهارم تیر 1390
هفته سوم تیر 1390
هفته دوم تیر 1390
هفته اوّل تیر 1390



پيوندها

دل شكسته
عشقولانه
انريكو
عشق
به جز خدا كسي نيست
عاشق چشماتم بي چون و چرا
عشق
انتظار تا كي
اخرين ارزو
حديث عشق
اتاق ترس
lovelorn
ورود افراد خوشحال ممنوع
welcome to the liosk
سنگ صبور
غم نامه
با تو بودن و ميخوام
فاطر
حسام تنها ترين
eshgh gom shode
سينا و نادي
شب مشق
دل تنگي من
sahar
قالب هاي نايت اسکين


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin